خدایا تو قلب مرا مرکز دوستداشتنها عشقها و محبتها قرا دادی،
پس وای بر قلبم...اگر تو را دوست نداشته باشد و اگر
با هر تپش یاد تو را به رگهایم نفرستد!!!

خدابود و دیگر هیچ نبود،خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود. ظلمت بود. جهل بود. عدم بود،سرد و وحشتناک و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت.خداکلمه بود ، کلمه ای که هنوز القاء نشده بود. خدا خالق بود خالقی هنوز خلاقیتش مخفی بود. خدارحمان و رحیم بود ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود . خدا زیبا بود اما هنوز زیبایش تجلّی نکرده بود...
اراده خدا تجلّی کرد ، کوهها و دریاها و آسمانها و کهکشانها را آفرید.چه انفجارها چه طوفانها چه سیلابها چه غوغاها ...زندگی با شور و هیجان زایدالوصفش به هر سو می تاخت.
آنگاه خدا انسان را از حماء مسنون آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.
انسان غریب و ناآشنا از هر گوشه ای به گوشهای دیگر میگریخت و پناهگاهی میجست که در آن با یکی از مخلوقات همرنگ شودودر سایه جمع استقرار بیابد واز ترس تنهایی وشرم بیگانگی وغیر عادی بودن به درآید.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد،همه با سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پرشورش سکوت کردند. انسان وحشت زده و دلشکسته با خود نومیدانه میگفت: مرا ببین یک لجن خاکی میخواهد انیس فرشتگان آسمان شود!... پرندهای یافت در پرواز که بالهای بلندش را بازمیکردوبه آرامی در آسمانها سیر مینمودخوشش آمد وگفت آیا استحقاق دارم هم پرواز تو باشم؟اما پرنده جوابی نداد وبه آرامی از او گذشت واورادرتردید وناراحتی گذاشت و او افسرده وسرافکنده با خود گفت :مرا ببین که از لجن خاکی ساختهشدهام ولی میخواهم از قید این زمین خاکی آزادگردم چه آرزوی خامی چه انتظار بی جایی انسان، خسته، روح مرده، پژمرده دلشکسته ،وحشت زده ومایوس ، تنها سر به گریبان تفکّر فرو برد و احساس کرد که استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد...آنگاه صبرش به پایان رسید ضجّه کرد، اشک فرو ریخت و از ته دل فریاد برآورد: کیست که مرا از تنهایی به درآورد؟؟؟
کیست که این لجن متعفّن را بپذیرد؟من پناهگاهی ندارم،کیست که دست مرا بگیرد؟کیست که بدبختی مرا ملاحظه کند؟کیست که به استغاثه من لبیک گوید؟
ناگهان طوفانی به پا شد،زمین به لرزه درآمد،آسمان غرّیدن گرفت،صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد که از هر گوشه و از هر ذرّه و از زبان هر موجود بلند گردید:
ای انسان، تو محبوب منی،دنیا را به خاطر تو خلق کردهام ، و تورا به صورت خود آفریدهام و از روح خود در تو دمیدهام و اگر کسی به ندای تو لبیک نمیگوید به خاطر آن است که همطراز تو نیست و جرأت برابری و همنشینی با تو را ندارد، حتّی جبرئیل،بزگترین فرشتگان،قادر نیست که هم طراز تو شود زیرا بالش می سوزد و از طیران به معراج باز میماند.
ای انسان تنها تویی که زیبایی را درک میکنی ،جمال و جلال و کمال ، تو را جذب میکند.تنها تویی که خدا را با عشق نه با جبر پرستش می کنی.
ای انسان تنها تویی که قدرت خلّاقیت خدا را درک میکنی، تنها تویی که غرئر میورزی و عصیان میکنی و لجوجانه میجنگی و شکسته میشوی و رام میگردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود درک میکنی، تنها تویی که فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی!تنها تویی که با کمک بالهای روح ،به معراج میروی،تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست میکند و از شوق میسوزی و اشک میریزی.

ای انسان ! خلقت در تو به کمال رسید و کلمه در تو تجسّم یافت و زیبایی با دیدگان زیبابین تو ظهور کرد و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی،خود را در صورت تو تجلّی کرد.ای انسان تو مرا دوست داری و من نیز تو را دوست دارم ، تو از منی و به سمت من بازمیگردی.